تبليغاتX
از خود با خویش

از خود با خویش

..از دیار آفتابگردون یاد گرفتم . بی تو و با تو . با عشق زندگی کنم تا بی نهایت..

دیگه فقط احساس نمی کنم
مطمئنم که کم آوردم !!
نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:11 توسط .آزی.| |

متنفرم از اینکه این همه روزا و ساعت ها به سرعت می گذرن و تموم می شن و من هنوز بیشتر کارام مونده !
نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 22:20 توسط .آزی.| |

“با تو بودن” خوب است
و کلام تو
مثلِ‌ “بوی‌گل”، در تاریکی‌ست
مثل “بوی گل در تاریکی“، وسوسه‌انگیز است.‌

“بوی پیراهن تو”
مثلِ “بوی دریا“، نمناک است
مثلِ “بادِ خُنک تابستان“،
مثلِ تاریکی، خواب‌انگیز است.

“گفتگو با تو”
مثلِ “گرمای بخاری” و “نفس‌های بُلنـــــــــــــــــــدِ آتش”
می‌بَرَد چشمِ خیالم را
تا بیابان‌های
دورتریـــــــــــــــــــــــــــــن خاطره‌ها
- که در آن گنجشگان، بر “سُنبلِ گندم‌ها”
اهتزازی دارند
که در آن گل‌ها، با اخترها، رازی دارند.

“نوشخندِ تو”
می‌بَرَد “گُرگِ نگاهم” را
تا چراگاهِ، “چالاک‌ترین آهو‌ها”
می‌بَرَد “آرزوی دستم” را
تا ” نهان‌مانده‌ترین گوشه‌ی اندام تو”
                                                  - این “پهنه‌ی پاکِ زیبا“.

مثلِ “دریایی” تو
- اندوه‌‌انگیز و غرور‌آهنگ
مثلِ “دریای بــــــــــــزرگ بوشهر”
- که پُر از “زورق     آزادِ       پریشان‌گَرد” است.
مثلِ زُورَق، که پُر از مَرد است
مثلِ ساحل، که پُر از آواز است
مثلِ دشتستان،
که بـــــــزرگ و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز است.

تو ظریفی
مثلِ گلدوزی یک دخترِ عاشق
- که “دل‌انگیزترین گل‌ها” را
روی روبالشیِ عاشق خود می‌دوزد.

“با تو بودن“، خوب‌ست
تو چراغی، من شب
که به “نورِ تو”، “کتابِ دلِ تو“
و کتابِ دلِ خود را، که “خطوطِ تنِ توست“
خوش خوشک می‌خواند

تو درختی، من آب
من کنارِ تو “آوازِ بهاران” را، می‌خندم و می‌خوانم،
                                  و می‌گریم و می‌خوانم
“با تو بودن” خوب‌ست
تو قشنگی
مثلِ تو، مثلِ خودت
مثلِ “وقتی که سخن می‌گویی”
مثلِ هروقت که برمی‌گردی از کوچه به خانه
مثلِ “تصویر درختی در آب”
روی کاشانه، در چشمانِ منتظرم می‌رویی

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 19:16 توسط .آزی.| |

آبان تموم شد
چند ماه دیگه سال هم تموم میشه
ما همین طور منتظریم !!!!
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 11:59 توسط .آزی.| |

امروز کلاس صبحم و نرفتم
ولی حتما باید کلاس ایستایی و برم...چقدر از این درس کوفتی بدم میاد با اون استاد بداخلاقش ... چقدر خستم باز به هم ریختم واقعا کشش درس خوندن و ندارم دلم می خواد تنها باشم و کتاب بخونم دلم می خواد به هیچی فک نکنم نگران امتحان نباشم نگران زندگیم نباشم ولی نمی شه
دلم یه کتاب شعر می خواد
با یه موزیک قشنگ
با چندتا عود و شمع
دوس دارم بشینم آلبوم عکسامو نگا کنم... دفتر خاطراتم و بخونم و بخندم... به نوشته های خودم به اینکه اون موقع ها چقدر خوش بین بودم همه چی و قشنگ می دیدیم و فک می کردم وقتی ۲۰ ساله شم همه چی خوبه بدی ها تموم شده اما زود گذشت و رفت همه ی اون سال ها حالا من بیست ساله م و هیچی تغییر نکرده ....
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 11:34 توسط .آزی.| |

می خوام فردا دانشگا نرم
به کسی چه؟؟

 .

.

.

من روزی را با رویای تو آغاز می کنم.
با رویای بوسیدن لبهایی
با سرخرگهای رز
با رویای اینکه، یقه پیراهنت باشم
تا
گرمای نفست را در بر گیرم
سوپوری باشم
که تو اولین سلام مهربان صبح ات را به او می کنی
با رویای اینکه کفشهایت باشم که
پاهایت را در برگیرم
و شب من ؛
با رویای تو آغاز میشود:

رویای زنی که آخرین پلک را می زند
وبه خواب می رود
و خواب می بیند
که روز بعد را نیز
با رویای تو آغاز می کند... "

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 17:30 توسط .آزی.| |

۱

۲

۳

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 17:35 توسط .آزی.| |

خوب قضیه از این قراره که من چون نمی تونم برم کنسرت آریان الان افسرده شدم
داغون شدم
پیش خودمون باشه ... حتی گریه کردم
سه روز اول و که سر یه لج بازی دیر جنبیدم و بیلیت تموم شد
سه روز تمدید شده رو هم اینا گشتن دقیقا دیدن من چه روزایی امتحان دارم
همون روزا رو برنامه گذاشتن ......
من تا سال دیگه می می رم !!!!!!!!!!!!.

.

.

.

پ.ن: راستش من هیچ دوس ندارم کسی منو واسه اینکه آریان و دوس دارم مسخره کنه ... من این جور موقع ها بدجور حرفای دوستام و به دل می گیرم .... از نظر من هرکی با هرچی که خوشحال می شه باید خوشحال باشه منم اصلا خجالت نمی کشم که آریان و دوس دارم ... چون حداقل وقتی گوش میدمش خوشحال میشم...

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 18:18 توسط .آزی.| |

فردا تحویل موقت دارم ...
فردا بعد از ۲ جلسه غیبت باید برم و کار ببرم
کاری که هیچ به دل خودم نمی شینه خدا کنه استاد یه کم شوت شه و به دلش بشینه
خدا کنه استاد نیاد
خدا کنه بیاد و یادش نباشه که تحویل داریم
خدا کنه .....
خدا کنه.......


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 22:0 توسط .آزی.| |

من قبلا هم به این نتیجه رسیده بودم که تکنولوژی زیاد می تونه آدم و بدبخت کنه اما خوب دیدی تا یه چیزی سرت نیاد واست درس عبرت نمی شه؟؟ حکایت منه
گوشیم ویروس گرفت
اولش فقط هنگ بود ولی خوب می شد ازش استفاده کرد
ولی دیشب که خاموشش کردم
دیگه روشن نشد
و ۳۵۰ تا شماره تلفن
۶۵۰۰ تا اس ام اس دوست داشتنی
کلی برنامه ریزی هام
کلی از کارایی که باید انجام می دادم اما هی یادم می رفت
کلی تاریخ مهم که مثلا یادداشتشون کرده بودم
کلی عکس
و کلن زندگیم بر باد رفت که رفت ........

پ.ن: از اونجایی که من به جز شماره ی خونمون حتی شماره ی بابا و داداشم هم حفظ نیستم الان شما توقع ندارین که من کل شماره ی دوستام و حفظ باشم هاااان ؟؟؟؟ خوب دیگه بیاید دوباره شماره هاتون و بدید لطفا اس ام اس هم ندید چون گوشیم دیگه زنده نشد ....

پ.ن۲: هیچی بهتر از همون خودکار و دفتر نیست ... ساده س اما موندگار ه ..

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 22:9 توسط .آزی.| |

.........


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 12:23 توسط .آزی.| |

سر کلاس ایستایی ۲
من : دمق و بی حال در حال غرغر کردن
بقیه بچه ها بی خیال
من: تمرینا رو غلط غلوط حل می کنم فقط واسه اینکه جلو اسمم تیک بخوره
نسیم : تا منو می بینه یه ساک بزرگ می ده دستم
منو می گی این شکلی
این چیه؟؟؟
نسیم : تولدت مبارکککککککککک البته ببخشید که ۱۰ روز دیر شد
من : حقیقتا خیلی زیاد خوشحال می شم ولی نمی دونم چرا خنده رو لبام نمیاد البته سعی می کنم نشون بدم چقدر خوشحالم
سر کلاس کادوشو ندیدم
می دونم کار بدیه که آدم کادوشو باز نکنه اما خوب دیگه
اومدم خونه
بازش کردم
یه کتاب شعر که من عاشقشمممممممممممممممممممممممم
یه گلدون ناز از همونایی که می میرم براشششششششش
کلی قلب چسبونده رو ساکش
و چقدر خوشحال تر می شم
و کلی ناراحت که چرا نسیم پیشم نیس که بغلش کنم
.

.

.

پ.ن: همیشه آدم از اینکه از یکی که دوسش داره کادو بگیره خوشحال می شه ولی کادو گرفتن زمانی که هیچ انتظاری نداری اونم از کسی که اصلا ازش توقع نداری واقعا لذت بخشه ......

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 19:22 توسط .آزی.| |

منتظرت هستم
در چنین هوایی بیا
که دست برداشتن از تو
غیرممکن باشد.......
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:50 توسط .آزی.| |

من دچار خفقانم

خفقان..
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
 

 

 

پ.ن: می دونید که اصولا من زیاد حرف نمی زنم !!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 22:52 توسط .آزی.| |

من دلم گرفته
هیچ جوریم باز نمی شه
فقط خدا کنه افسردگش طولانی مدت برام نمونه
که اگه بمونه تا مدت ها هیچ کاری نمی تونم بکنم
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 13:26 توسط .آزی.| |

Design By : Night Melody