تبليغاتX
از خود با خویش

از خود با خویش

.!.!.!.

خداجون جمعه ای با من چیکار کردی
قلبم کنده شد
نمیتونم یه جا بمونم دیگه
نمیدونم کجا برم
خدایا تو که میفهمی دلتنگی چه بد مرضیه آخه ......

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 21:31 توسط .آزی.| |

خدایا

به وسعت همه ی آسمونها دلم تنگه
بیا و دلتنگیم و ازم بگیر
من مطمئنم که فقط تو می تونی آرومم کنی

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 21:24 توسط .آزی.| |

خدایا 

دنیا به این بزرگی چرا این همه دلتنگی فقط مال منه؟؟؟؟
مگه نمی دونی قلبم طاقت نداره؟
خدایا
ذره ذره مردن خیلی سخته ها خیلی!

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 23:41 توسط .آزی.| |

خدایا

توجه کردی من مدت هاست که خوشحال نبودم؟
حتی دانشگاه رفتنم حالم و خوب نکرد و می دونم خوب نمی کنه

خودت می دونی که با چه چیزای کوچیکی خوشحال میشم
پس چرا این چیزای کوچیک و نمیدی بهم چرا؟

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 22:39 توسط .آزی.| |

زندگی بد بد داره می گذره 
اما من هنوز امیدوارم 
امیدوارم که خوب بشه

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 22:51 توسط .آزی.| |

وقتی وبلاگ‌نویسی تندوتند پست می‌نویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش. وقتی وبلاگ‌نویسی چندروزی هیچ مطلب تازه‌ای نمی‌نویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کلا وقتی آدمی وبلاگ‌نویس می‌شود یعنی حالش بد است

پ.ن: اینجا نوشته بود.. دیدم حرف منم هست.....http://1masochist.blogspot.com/

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 6:6 توسط .آزی.| |

خدایا چه بلایی سر این زبونم اومده
وقتی کلی حرف برای زدن دارم

موقع زدنش که میرسه میگم هیچی !

بعد هی پشت سرهم این حرفا روهم تلنبار میشه اونقدر که الان دارم میترکم ...

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 21:57 توسط .آزی.| |

خدایی که دوشنبه ها رو واسم عزیز کردی

خدایی که یه حافظه بهم دادی که همه چیز و با جزییات یادم بمونه
آخه من اینهمه پیشت میام
تو هم بیا پایین یه کم دقیق تر به من گوش کن
اصلا من بد
من خیلی بد

خوب بیا بگو بهم یاد بده که خوب شم...می خوام فقط خودت بیای بگی..

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 16:2 توسط .آزی.| |

دلم

این دلم بی طاقته

این دلم می خواد بره یه جایی که دور شه

دور شه از همه آدمایی که میشناسه

دلم می خواد بره یه جایی که تنها باشه

نه اینکه اینجا باشه و تنها باشه !!!

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 22:37 توسط .آزی.| |

من دلم گرفته خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی ... دلم واسه دوستای قدیمیم که از هم دور افتادیم خیلی تنگ شده از یه سری دوستای بی خود بی مصرف هم اصلا خوشم نمیاد ... بعضیا خیلی بدن خیلییییییی

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 11:23 توسط .آزی.| |

وقتی عشق های قدیمی بر می گردن

زخم های کهنه سر باز می کنن

آسمون خیلی ابریه

ولی هواپیما ها پرواز می کنن

به جاهایی که نباید برن

ولی سرنوشـتشـون اینه

که اوج بگیرن و اوج بگیرن و آخرش سقوط کنن رو زمین ِ

سرد ِ خاکستری ِ بی تو

دارم " هــــــا " می کنم دستاتو

تا بفهمی چه آتیشیه تو وجودم

من قبل از به دنیا اومدنتم عاشقت بودم !

به من خیلی حرفا رو نزن . نگو راز ِ چشم های خیس ِ یه زن ُ

من یه شاعرم و شاعرا همیشه دروغ گو و دهن لـَـق بودن ُ

حرفای دلـِشونو همه جا می نوشتن

تا تو هم مثل بقیه بخونی

به من خیلی چیزا رو نگو فقط ... سعی کن منو دوستِ خودت بدونی!




ما زندگی مونو این هفته حراج می کنیم ... واسه من که فرقی نداره اگه تو میخوای ... همین فردا ازدواج می کنیم!





همیشه فکر می کردم عشق یه مسابقس که باید توش همه رو جا بذارم

فقط از یه راه میشه بهت رسید و من

به اندازه ی همه ی راه های نرسیدن بهت

دوست دارم !

بحث تو خوبی و من بدم نیست و اینکه بین ما کی بهتره

عذاب وجدان دارم که هرشب وسط " اس ام اس " ها خوابم می بره!

ولی تو هیچی نمیگی و هیچ وقت نشده به روم بیاری

اینم می دونم جز من گزینه های دیگه ای هم داری

که واسه به دست آوردنشون لازم نیست جلو خیلی ها ســد شی

من که می دونم بابات گفته واسه با من بودن

باید از رو جنـــازش رد شی !!!

چون من جز قلمم ... هیچ چیز دیگه ای ندارم

با اونم که فقط تونستم دلِــت ُ به دست بیارم !!!




ما زندگی مونو این هفته حراج می کنیم ... واسه من که فرقی نداره اگه تو میخوای ... همین فردا ازدواج می کنیم!




همیشه آرزوم بوده بهترین آینده ی ممکن ُ برات بسازم و

دیگه اینجا همه فهمیدن که من خونسرد ترین مسافر این پروازم و

اصلا برام مهم نیست چه اتفاقی داره می افته و

خلبان چند دقیقه پیش چه حرفایی گفته و

تنها چیزی که اینجاس درد و ترس و اِسترسه !

به خـــدا حاضرم خودم دودشم فقط ... گوشیم سالم به زمین برسه !!!

تا فردا، وقتی می فهمی چه بلایی اومده سرم

تو روزنامه ای ، جایی ، بخونی این حرفایی رو که بهت زدم

بفهمی واسه رسیدن بهت چه زجرهایی کشیدم ...

دارم فکر می کنم

یه عمره دوویدم و هیچ وقت نرسیدم !!!

دارم فکر می کنم...

چقــدر دوسـِت داشتم و چقــدر عذابت دادم

واسه یاد آوریش خیلی شرمندم ...

ولی... اینجور وقتا ... همه ی زندگی میاد جلوی چشمِ آدم !

دارم فکر می کنم... بعد از این چند روز به یادم می مونی ؟

دارم فکر می کنم ... چه حالی می شی،

وقتی " روزنامه صبح " ُ می خونی ؟!!




ما زندگی مونو این هفته حراج می کنیم ... واسه من که فرقی نداره اگه تو میخوای ...





____________________

واسه یاد آوریش خیلی شرمندم ...

ولی... اینجور وقتا ... همه ی زندگی میاد جلوی چشمِ آدم

میلاد تهرانی


پ.ن: مدت هاي زيادي بود ... هيچ شعر و متني انقدر اندازه ي اين روم تاثير نذاشته بود...


نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 20:58 توسط .آزی.| |

من باز دانشگاه قبول شدم
من فك نمي كردم قبول شم

من فك مي كردم اگر هم قبول بشم خوشحال نميشم
من فك مي كردم مثل دفعه ي اول خوشحال نميشم

اما هم قبول شدم
هم خيلي بيشتر از دفعه ي اول خوشحال شدم
هم از خوشي داشتم مي مردم

بيشتر از اين خوش حال بودم كه فقط سه روز درس خوندم و كلي درصدهام بالا شده بود
و از اين خوشحال شدم كه اون دانشگاه انتخاب اولم كه دوسش داشتم قبول شدم


پ.ن: الان هم دارم سعي مي كنم گريه نكنم ، چون خبري از ثبت نام نيست ...

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 16:57 توسط .آزی.| |

چه هوای خوبیه
دوست داشتنیه
طبق معمول پنجره باز و باد میاد
باد خنک پاییزی !

فک کن....

پاییز...

باورم نمیشه پاییزه...دلم میخواست زمان تو ۲۰ تیر متوقف می شد ...

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 23:22 توسط .آزی.| |

این گردش عجیب روزگار نمی ذاره دو ساعت من تکلیفم با خودم روشن باشه که خوشحال بمونم یا نه !!! هر بار به بهونه های مزخرفی نگرانم می کنه ...

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 18:4 توسط .آزی.| |

امروز تو تنهاييم داشتم همون دفتر خاطرات قديمياي دوره ي راهنماييم و ورق مي زدم ، يهو دلم خواست همون لحظه دفتر و ببندم بلند شم برم پارك نياورون براي خودم بلال بخرم با از اون بستني قيفي ها بعدش هم برم آب انار بخورم ... ولي يهو دلم گرفت آخرين باري كه رفتم نشستم جاي هميشگيم زير درخت ، لب استخر ، چقدر بلند بلند جلو همه گريه كردم .. نمي دونم چرا ياد اون روز كه افتادم دست و پام شل شد .. ذوق رفتنم كور شد...
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 22:33 توسط .آزی.| |

در يك ساعت مانده به غروب سومين روز دومين ماه تابستان 
ما دلمان گرفته 
تك و تنها نشسته ايم روي صندلي 
نه كسي هست ، حرف بزنيم 
نه كسي هست ، ببينيمش 
نه كسي هست ، دلش تنگ ما باشد 
دلمان همين جور مي خواهد گريه كند 
ما هي داريم سركوبش مي كنيم 

پ.ن: ما دلمان تنگ است ، اما تو نمي فهمي ...

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 19:54 توسط .آزی.| |

انقدر نيومده بودم اينجا كه حسابي خاك گرفته بود
خاكاشو كه زدم كنار ديدم اي بابا قالبش خود به خود عوض شده
زياد نگشتم 
همچين كه از ذهنم گذشت : يه قالب رنگ روشنه قلب داره دوست داشتني اين و پيدا كردم 

..

پ.ن: جمعه بود باز 
به بدو بدو ي قبل مهموني رفتن 
به خود مهموني 
به شام مهموني 
به فيلم نگاه كردن بعدش 
به ...
به هيچ كدوم اينا نگذشت ... ته تهش به همون دلتنگي هميشگيش گذشت ...

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 23:47 توسط .آزی.| |

فقط اومدم يه ردي بذارم
كه هنوز هستم
كه جاي تير ماهم بي آرشيو نمونه 
ويلاگ دوست داشتنيم من يادم نمي ره كه تو تو همه ي روزام كنارم بودي
وقتي مي خونمت بزرگ شدنم و تغييراتم و كاملا حس مي كنم

فقط اين روزا نوشتنم نمياد

همين

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 23:50 توسط .آزی.| |

خدا جونم ؟ هنوز هم يه فكري به حالم نكرديا يادت باشه 
خودم خسته شدم از اين كه يك ساعت خوب و شادم و به هر چيزي كه يه ساعت پيش گريه م و در مي آورد مي خندم و مي گم .. اي بابا اينكه حل شدنيه ... واسه اينم ميشه صبر كرد .. خدا كمكم مي كنه ... من مي تونم صبر كنم 
اما يه هو مي ريزم به هم 
فكراي بد آزارم مي ده اشكام سرازير ميشه 
احساس تنهايي كه ديگه نابودم مي كنه 
خودت مي بيني كه 
نمي خواي كمكم كني؟
احساس مي كنم دارم زجر كش ميشم ....
نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 15:35 توسط .آزی.| |

خدا دلم تنگه صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 0:2 توسط .آزی.| |

خدا جون می دونی من بهار و خیلی دوس دارم
خب چرا همیشه یه کاری می کنی که بهار هر سال واسم سخت باشه
سخت بگذره
اذیتم کنه
آخه چرا؟
نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 23:59 توسط .آزی.| |

این روزا من خیلی سرگردونم ...
نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 13:33 توسط .آزی.| |

باز جمعه شده
ظهر دلگیرش همیشه دیوونه م می کنه
هیچ صدایی نمیاد
خدا جونم
من فقط می تونم دعا کنم
میدونم تو هم خوب بهم گوش میدی
میشه لطفا جوابش و هم یه جوری بدی که من درست بشنوم ؟
نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 13:26 توسط .آزی.| |

همیشه دیده بودم که بد بودن عاقبت بدی داره
بهای سنگینی داره
نمی دونستم واسه خوب بودن هم باید بهای زیادی داد ...
نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 14:14 توسط .آزی.| |

خدایا
چقدر منو امتحان می کنی آخه
خداجون مریض شدم انقدر امتحان پس دادم
خودت می دونی من چه جوریم
دلم نمی خواد یه کارایی و انجام بدم
خواهش میشه من و بذار تو لیست اولویت هات یه رسیدگی اساسی به زندگی من بکن
نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 18:22 توسط .آزی.| |

این دل دیوونه س
خلی زیاد
این دل من ...
نه دیگه گفتن نداره تو خودت می دونی چه جوریه ...
نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 21:0 توسط .آزی.| |

بهم برخورد
ناراحت شدم
نباید اون حرف و به من میزدی ...
نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 21:50 توسط .آزی.| |

خدایا
تو تمام جاهای قشنگی که امشب رفتیم و من الکی خندیدم .. تو که دیگه فهمیدی از شکسته شدنم چه زجری می کشم؟؟؟
مرگ من تو بگو که فهمیدی...نشونم بده که فهمیدی...یکم بغلم کن آروم شم
نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 0:54 توسط .آزی.| |

ای روز جمعه
تو بیا و با من همکاری کن و دلگیر نباش!.!
نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 15:19 توسط .آزی.| |

خدایا
می دونم من و تو این شرایط بد تنها رهام نمی کنی
خدایا
می دونم صدامو می شنوی
خدایا
خواهش می کنم کمکم کن
خدایا
نذار اینجوری عذاب بکشم خواهش می کنم
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 20:29 توسط .آزی.| |

Design By : Night Melody